شاید از این اتفاقا براتون افتاده باشه ، برای منم قبلا افتاده بود، اما این یکی دیگه نوبره!
نمیشه گفت عکس العملتون چیه وقتی یه نفر راجع به شما که نمیشناستتون تو روی مبارکتون دری وری بگه. حکایت همون بابایی که میگفت: گور بابای داریوش خودت بخون!
البته یارو آخر شانس بود که تو این همه آدم من به پستش خوردم.
حالا قضیه چی بود:

سوار آژانس شدم که طبق معمول یکشنبه ها برم ترمینال جنوب و از اونجا برم اراک. جناب راننده هم مثل اینکه ساعت دوازده شب تازه فکش گرم شده بود و رفت بالای منبر!
از سوال در خصوص رشته تحصیلی حقیر شروع کرد، رشته ورزشی خودم رو پرسید و در نهایت معلوم شد که آقا هم قهرمان جودو و هم رییس کل تربیت بدنی کارخونه خودشونه!
در این موقع مطابق با نمونه های قبلی یکسری اطلاعات رو میکنند که داداش ما کننده ایم و به قول یکی از دوستان ریز میان!

در همین راستا جناب درایور رفت تو این حس که :"آره آقا، ما با این درخشان رییس فدراسیون جودو دیزی دونفره میزدیم و پیاز و دوغ و از این حرفا."
خلاصه توضیح به اینجا رسید که درخشان میومد باشگاه ما تو شهر ری و پیش آقای x (مربی که من تا حالا اسمش رو هم نشنیدم) تمرین میکرد.
جالب این بود که میگفت:" چون باشگاه کنار خونشون بوده اونجا تمرین میکرده!" جایی که ما هیچوقت زندگی نکردیم.
اولش فکر کردم که بابام یه خونه و زندگی هم اونجا داره و خواستم به مادرم بگم که با "تیر" بزنتش. اما دیدم این بدبخت تو همین یه خونه و زندگیش مونده!
بعد جناب راننده فرمودند :" آره؛ هیچی بلد نبود، یهو اومد کمربند مشکی بست و حتی یکبار هم مسابقه نداد. من نمیدونم کدوم ... اینو گذاشته بالای سر جودو! الان این آقای x (همون مربی) بهترین گزینه ریاست فدراسیونه."
ما هم کرممون گرفته بود و حیفمون میومد تمومش کنیم، پرسیدم:" خب جودو بعد از اومدنش بهتر نشد؟"
اونم با کمال پر رویی گفت:"آره خب، ولی این که به درد نمیخوره! این کارا رو باید یه آدم فنی انجام بده. مثلا همین آجورلو! (نمیدونم چی شد که پای این بیچاره وسط اومد) کار بلد نیست که! فقط بخاطر اینکه با این درخشان و قالیباف و محسن رضایی تو یه سنگر بودن هر چی پول برای باشگاه پاس خواست بهش دادن!" چه خوبه ها، هیشکی مثه مو نمیتونه تحلیل کنه!
خلاصه... آقا بعد از کلی این پا و اون پا کردن یه پا گفت که آره، وضع ورزش خیلی خرابتر از این حرفاست. البته حرف سر درخشان و آجورلو نبود، بلکه آقا حرفش این بود که من کارم ورزشه و مثل بنز میفهمم!
منم هی قیافه مهربون پدر یادم میومد که چقدر این حرفا بهش میاد!

حالا چی شد من یاد این قضیه افتادم:
دیشب که میومدم اراک بازم این ناخدا تا ترمینال جنوب اومدیم.
از روی مرض ذاتی پرسیدم که از درخشان و دارو دستش چه خبر؟ اون هم نه گذاشت نه ورداشت و گفت:"یکی دو ماهی هست که ندیدمش، باشگاه نمیاد، کارخونه هم نیومده!
گفتم:" مگه زیاد میومد؟"
گفت:" اوووووووو...وه زیاد؟ همین آجورلو رو میبینی؟ میاوردیمش تو کارخونه که جایزه مسابقاتمونو بده! اونم حال میکرد که تحویلش میگرفتیم. اینا همه مرده تحویل گرفتنن، منم رگ خوابشون دستمه!"
آخرش نتونستم خودمو کنترل کنم و پرسیدم:" این درخشان بچه هم داره؟ میاوردشون باشگاه؟"
اونم پر رو- پر رو تو روی خودم گفت:"یه پسر داره دوازده سالشه! و یه دختر هفت ساله هم داره!!!!!!! پسر دوازده سالش کمربند مشکی میبنده! خدایی زور نداره؟"
من که داشتم میترکیدم از خنده. آخه ما زیر هیجده که نداریم هیچ،جنس اناث خونمون ننمونه که قطعا هشت سال و رد کرده!
خلاصه خالی بست و بست تا رسیدیم. منم واسه اینکه عشق و حال هفته بعدمون به هم نخوره لام تا کام حرف نزدیم که این بابارو میشناسیم. سرمون و انداختیم پایین و تیز کردیم برای پدر!

خب بالاخره باید معلوم بشه که این برادر دوازده ساله و خواهر هفت ساله ما از کدوم مامانن! در ضمن، بدم نمیاد از این قضیه یه دویست و شش در بیارم!

سلام
قبل از هر چیزی باید بگم که این یک هفته خونه خالی به لطف دوستان چیزی جز سه روز ظرف شستن برای ما به دنبال نداشت. به هر حال اگه ملخهایی که به خونه ما حمله کردن به مزارع امریکایی هجوم میبردن ملت این کشور از گشنگی "زیرچ" میگرفتن!
در ادامه باید به این مسئله اشاره کنم که همین جمعه ای که داره میاد انتخاباته. همه برای شورای شهر و خبرگان باید رای بدن.
از نظر من یکی که رای واجبه و همه باید بدن، مرد و زن و پیر و جوون هم نداره. اما خیلی مهمه که تو جو انتخابات قرار نگیرید و به کسی ندید که در واقع رایتون حروم بشه.
در شرایطی قرار داریم که مهمه که پشت هم باشیم. یه بابایی میگفت:" اهداف مشترک باعث وحدت آدما میشه"، پس اگه آدم نیستی که هیچ، اما اگه آدمی برای رای نیاوردن بعضیها تو هر لباس و شمایل و جبهه ای که هستی بیا دستامونو به هم بدیم.
این آخرین فرصته، وگرنه رفت تااااا...
از تحریم انتخابات و این حرفا هم هر چقدر تا حالا نتیجه گرفتین و حکومت عوض کردین بسه!
به ارواح خاک "چه گووارا" که قسم راستمه هر کی جمعه به اصلاحات رای نده من میدونم و اون، خواهشا نپرسید که چیکارش میکنم چون روم نمیشه بگم، فقط بدونید در خصوص "روشهای ساموراییه"!
*پی نوشت: این شناسنامه رو بگیر برو رای بده، نیای بگی صندوق شلوغ بود، ناظر بد اخلاق بود، برق رفت، کاغذ تموم شد، استامپش خشک شد و از این اراجیف تحویلم بدیا! اصلا بدش من اون بی صاحابو تو رای بده نیستی!!!!!
آقازاده هم باباته!!!
مژده...مژده...مژده...مژده...مژده...مژده...مژده...مژده...مژده...مژده...

با سلام
ستاد بزرگداشت بازیهای آسیایی دوحه بدینوسیله اعلام میدارد
منزل مسکونی ما به مدت 1 هفته مکان است!!!
از علاقمندان به ثبت نام دعوت به عمل می آید تا با شماره 09123790512 یا آدرس تهران، کد پستی 1474939341 ارتباط بر قرار نمایند و از ازدهام در مقابل درب منزل خودداری فرمایند.
لازم به ذکر است ثبت نام محدود است و از اولویت زمانی برخوردار است.
سلام
خبر محرومیت فوتبال رو همه کم و بیش شنیدند. هر کی برداشت خودش رو داشت و به یکی از طرفین دعوا فحش خواب آور می داد، اما این وسط یه دو سه تایی اتفاق کره (همون ردیف خودمون) افتاد که زورم میاد هی نگم:
1. س مثل سانسور
اخبار ورزشی کانال 6 اعلام کرد: ایران محروم شد، بدبخت شدیم، بیچاره شدیم، وا فوتبالا و از این حرفها!
البته 2 ساعت هم طول نکشید که طبق سنوات گذشته صدا و سیمایی ها با چسب و قیچی به جون خبر بیچاره افتادند و از ترفندی به نام سانسور استفاده کردند. نتیجه اینکه اخبار شبانگاهی اعلام کرد: فیفا ایران را از حق مسلم خود محروم کرد! (منظور انرژی هسته ای نیست!)
در اخبار بعدی اعلام شد: فیفا قصد دارد ایران را از حق مسلم خود محروم کند و حوالی نیمه شب از این و آن شنیدیم که: ایران فیفا را از فعالیت های بین المللی خود محروم کرد.
خلاصه اینکه اگه ما یک شبکه خبری 24 ساعته داشتیم دم صبح خبر حکم اعدام سپ بلاتر رو هم می شنیدیم!
2. جلسه کوچک برای تصمیمات بزرگ
موبایل مسئولین سازمان یکی پس از دیگری خاموش شد. البته این کاملا بصورت اتفاقی بود و هیچ کس قصد خدایی نکرده پیچیدن رو نداشت.
از سخنگوی سازمان که هیچکس جدی نمی گیرتش گرفته تا... همه سوراخ موش رو به قیمت آزاد خریداری کرده بودند و بعدها مشخص شد که در یکی از همین سوراخها همه دور هم جلسه اضطراری گرفته بودند.
ما فکر می کردیم که قراره پرونده ایران از شورای امنیت بیرون بیاد، اما در انتهای این جلسه قرار شد اسامی کسانی که در داخل کشور برای محرومیت ایران توطئه چینی کرده بودند رو سر صبحگاه اعلام کنند.
احتمالا پس از اعلام این اسامی دیگر کسی این بچه های بد را دوست نخواهد داشت و با آنها بازی نخواهد کرد تا عبرتی باشد برای بچه های بی ادب دیگر!
3. قابل توجه بچه های جواتیه!
در طول مدتی که دادکان بیچاره تو سر خودش می زد که:"بابا، قضیه جدیه!" آقایان مسئول سازمان همینطور شاخ و شونه کشیدند تا ایران محروم شد. از اینور و اونور شنیدیم که جناب علی آبادی گفته که بچه جوادیه است و جلوی دادکان کم نمیاره!
البته رییس احتمالا نمی دونسته که بابای دادکان کیه و اگه این بچه یه رگش به باباش رفته باشه (با اجازه تمام بچه های پایین) یه تنه کل جوادیه رو میریزه به هم!!!
حالا این علی آبادی باید بره التماس دادکان کنه که جون مادرت بیا این مجمع رو برگذار کن و ما رو از این بدبختی نجات بده. گرچه، علی آبادی ماشاءالله اینقدر ... هست که خودشو بتکونه و بگه عجب...!!! (این حرف مردونه است!)
اصلا ولش کن این حرفا رو. آقایون اومدن و ... زدن تو فوتبال و 2-3 سال دیگه میرن و از حضورشون تو ورزش به عنوان تجارب و افتخارات مدیریتی یاد می کنن، من و تو می مونیم و یه مشت جوون که حالا بخاطر هوای نفس بعضی ها باید بشینن تو خونه و فیلم جام ملتها رو ببینن!
حالا هم برای لغو محرومیت باید یه هر خفت و خواری ممکن تن بدیم، چرا؟! چون قدرت برای خیلی ها مضره!!!
نمی دونم کیه ولی خدا لعنت کنه مصوب اصلی این کارو...
آقازاده هم باباته!
سلام
شماها دقیقا یادتون نیست اما بپرسید آقاجان یادشه که زمان ما امکانات که نبود هیچ؛ ممکانات هم نبود!
این بود که روز اولی که کامپیوتر دیدم – تو خونه رییس بابام – بلند گفتم:"اااا... چه ماشین حساب بزرگی دارین! خوشبحالتون."
بلافاصله پدرم در گوشم چیزی گفت که روم نمی شه بگم، اما همینقدر بدونید که اونشب تا صبح دور سرم "توئیتی" می چرخید!
البته بعدها فهمیدم که این ماشینها ابزار دست اجنبی هاست و برای این ساخته شده که مارو از درس خوندن و تحرک بندازن. نامردا!
بعدش کلی از کامپیوتر بد گفتیم و بی توجهی کردیم و چون سری تو سرای محل داشتیم کسر شان بود که پای اسباب بازی بشینیم.
از طرفی هم داداش نامرد ما هر وقت کامپیوتر می خریدیم سریع داستان رو انحصاریش می کرد ونمی گذاشت ما دست بزنیم.
خلاصه ما آفتاب لب بوم بودیم که فهمیدیم Email چیه، وبلاگ کدومه و تازه فهمیدم که نامردا یه چیزای توپی واسه گمراه کردن جوونا دارن که اسمش "پلی استیشنه"!
از این به بعد رنسانس اطلاع رسانی و از این حرفا تو ذهن ما گل کرد، نتیجه اینکه پدر هرشب با فهش ناموسی مارو از پای فناوری بلند می کرد و حتی نمی گذاشت اون دست رو save کنیم!
خوب شما بگید؛ منی که تا سه هفته پیش فرق "ای میل" رو با "ایرانیوز" تو آخرش می دیدم((com – org حق دارم الان از سر خوره بازی سه تا وبلاگ و شش تا ای میل داشته باشم یا نه؟
در ضمن من با این کار از موارد غیر اخلاقی (بی ناموسی) اینترنت دور می شم.
البته من اهدافم رو از تاسیس این وبلاگ پس از اتمام مراحل آزمایشیش اعلام می کنم.
(این آخرش مثل حرفهای بعضی ها قبل از افتتاح بعضی خبر گذاریها بود!)
آقازاده هم باباته!



