اول سلام

بعد اینکه در یکی از وبلاگها متوجه شدم که دوستان گمان کرده اند که طرح مبارزه با بدحجابی به پایان رسیده
لازم دونستم این شعر کوتاه رو برای برخی از دوستان نا آگاه قرار بدم:
تهران هنوز طرحه، مامور توی شهره
دختر شیطونه، رفت بیرون از خونه
میگه هوا گرمه، ای وای تایستونه
بچه نشو بد، لخت نرو بیرون
گیر میده مامور، میبره پاسگاه
غذات میشه آش، آبت میشه ...ش
میخوری سیلی، هی میکشی درد
فحش میخوری بد، اما نری در!
لازم نیست بگم که این آخرش از بقیه جاهاش بیخود تر بود یا بگم؟

آقا ما برای فکر کنم شصتمین بار نشستیم این فیلم عروس آتش رو دیدیم. (من هنوز حتی آژانس شیشه ای رو هم اینقدر ندیدم!)
همه صحنه هاش یه طرف و اون صحنه ای که فرحان داره داداششو میزنه یه طرف! افتاده روی زمین و اون همچین میره روی سرش که میگی الان به قول آبادانی ها "میبافش!"
ییهو، توجه کنید:"ییهو!" دستش رو میبره به جیب دشداشش (لباس عربیش) و دنبال سیگار میگرده و وقتی میبینه نیست از روی زمین بر میداره و روشن میکنه!
من این صحنه رو فکر میکنم هزار بار دیده باشم!
به جون هرکی که فکرشو بکنی این فیلم آمار مصرف سیگار رو تا حد زیادی بالا برده!

به ترکه میگن:" آبیته یا قرمزته؟"
میگه:" ننته!"

من یه حالی ازت بگیرم محمد جوی که یه ماه بسوزی!
حالا بزار به وقتش!

آقا ما یه مطلب نوشتیم که شرش دامنگیر شد!
مطلب ما با نام کیک بوکس خانواده در روزنامه چاپ شد و حالا به جای اینکه آقایون به دنبال قاتل بروس لی بگردن دنبال عامل این خبر میگردن.
خلاصه آقایون هواداران و وارثان بروس لی با چوب و چماق دنبال ما افتادن تا ببینیم به کجا میرسه!
جالبه بدونین خود استاد لی پاشو از این قضیه کاملا بیرون کشیده!
البته یه سری مدارک یافتیم که دهن این جماعت رو میبنده.
به زودی در این زمینه اخبار جدید منتشر میشه.

نعمت
بوی جورابش داشت با فشار از لای در میومد تو. دیگه همه فهمیده بودن که خودشه.
اومد، با لگد شروع کرد به در زدن. طبق معمول یه دونه نوشابه شیشه ای زرد دستش گرفته بود و سرش رو مثل ... انداخت پایین و مستقیم رفت توی آشپزخونه.
دیگه هیچکس حال گفتن:" برو گمشو پاهاتو بشور!" رو نداشت. فقط همه منتظر بودن که یه اتفاقی بیافته تا از دست این موجود متحیر العقول راحت بشن.
دوباره رفت، دوتا تخم مرغی که خریده بود رو آبپز کرد و بدون نگرانی از عواقب خوردن این متاع فیل افکن بعد از کلی قر و قمیش یک کلمه جاری نمود:" بفرمایید!!!"
گفتن اینکه این کلمه از صد تا فحش خوار و مادر بد تره لازم نیست، اما همینکه بدونید ما 4 نفر آدم گرسنه با میانگین وزنی 90 کیلوگرم اگه با اون دوتا تخم مرغ آبپز و یک شیشه نوشابه میخواستیم شریک "نعمت" بشیم هیچی ازش نمیموند!

نعمت در سلف دانشگاه
اما بدترین روز زندگی من جایی رقم خورد که بعد از خروج از کلاس پیشم اومد و در حضور تعداد زیادی از دوستان از من پرسید:" اوس یعنی چی؟"
نمیدونم شما هم مثل من با شنیدن این سوال فکرتون به سمت کاراته رفت یا نه، ولی همینقدر بدونین که این دوست خوب و همخونه ای سابق ما منظورش "اسکول" بود که برای راحتی بیشتر گاهی "اوس" خطاب می شود!
اینکه من چطور به این آدم توضیح دادم تا بفهمه اصلا مهم نیست، مهم این بود که من در مقابل هر کس و ناکسی به این متهم شدم که نعمت رو به عنوان همخونه ای انتخاب کردم تا مسخرش کنم!!!!

نعمت در بدو تولد
سکانس دوم
ساعت از یک گذشته بود که به فکر شام افتادیم. (البته اون موقع هنوز حسین نژادی بانوی اول آشپزخانه با ما همخونه ای نشده بود!)
در این مواقع اولین چیزی که به ذهن ما میرسید نیمرو بود که در اغلب اوقات با نبود یکی از عناصر 4 گانه تخم مرغ، روغن، نان و "حس و حال" این برنامه کنسل میشد.
از 15 روز پیش یک کنسرو ماهی رو توی هفت سوراخ قایم کرده بودم تا در روز مبادا رو کنم و علاوه بر "کف بر" کردن سایرین خودم رو از مرگ نجات بدم.
بعد از یک ساعت جستجو متوجه شدم که این کنسرو نیست. به همین سادگی جان 4 نفر آدم زنده به مخاطره افتاده بود!!!!

من در اون شب
بعد از اینکه تک تک همخونه ای ها رو در اتاق مورد بازجویی قرار داده بودیم شیر خفته از خواب بیدار شد و با یک جمله 2 کلمه ای(تکرار میکنم فقط دو کلمه!) آنهم از زیر پتو نجابت نوامیس تک تک دوستان رو به چالشی سخت کشید:" من انداختمش!!!!!"
هیچکس جرات پرسیدن "چرا" رو نداشت، همه مات و مبهوت به ساعات آینده شب فکر میکردند.
نمیدونم چه اتفاقی افتاد، اما حدس میزنم که این یک مرتبه رو اشتباها از روی نگاه ما فهمید که باید توضیح بدهد. گرچه گرسنگی داشت معده ما رو مورد تجاوز قرار میداد، اما از اینکه نعمت هم مثل بقیه از نعمت فهمیدن برخوردار شده خوشحال بودیم!
خلاصه؛ با نگاهی عاقل اندر الاغ فرمودند:" خوب چیه؟ زیر کابینت افتاده بود. میخواستم یه سوسک بکشم که دیدمش. فکر کردم مال مستاجر قبلیه که مونده! اگه میخواستینش ورش میداشتین!"

پرتره نعمت

نعمت در حال برف بازی

نعمت در حال بحث با استاد
هنوز که هنوزه نمیدونم چرا اونشب نزدمش، شاید به خاطر نگاه احمقانش بود. چون هروقت میخواست زیر و رو بکشه رنگش میشد لبو!
*پی نوشت:
حالا فهمیدین چرا این اسم و این عکس رو گذاشتم؟

جای دوستان خالی شب جمعه به همراه تنی چند از "آقازادگان" رانت خوار در مراسمی شرکت کردیم که برخلاف کارت دعوت که مثل کارت عروسی بود، مراسم به شب اعزام به خط مقدم شباهت های بسیار داشت.
در این مراسم که عده ای "آقا" و "آقازاده" اعم از ریز و درشت در یک ظرف ریزش کرده بودند ابتدا برنامه شعبده بازی برگزار شد که انصافا مجری زحمتکش آن برای خنداندن علمایی که اسم و نصبشان را تریلی نمیکشید تلاش بسیاری کرد. مجری برای گرفتن یک لبخند و یکی دو بار کوفتن دست مبارک بزرگان به یکدیگر نجابت نوامیس خود را به چالشی سخت کشید و در پایان هم با سردی مسئولین بلندپایه نظام از داماد محترم ملتمسانه خواست تا با حضورش این مجلس را روغن! ببخشید رونق بخشد.
در پایان مراسم نیز برادر "حاج صادق آهنگران" برای مهمانان عزیز یک دهن خواند که البته در این خواندن هیچ نامی از دختر احمد آباد، دختر کابلی، بانوی شرقی و حتی نسترن و ثریا برده نشد.
خلاصه ما که منتظر بودیم که کی شب حمله فرا می رسد با رویت برادر حاج رحیم صفوی متوجه شدیم که چرا برادران از دست افزار غرب یعنی کراوات استفاده نکرده بودند! رمز عملیات توسط فرمانده محترم سپاه اعلام شد و بلافاصله حمله آغاز شد. مطابق انتظار در این حمله اولین کسی که به میز پر محتوای شام رسید آقازاده سرباز بود که در دوران آموزشی به سر میبرد.

عکس فوق با حضور داماد و دو تن از دیگر آقازاده ها توسط این حقیر ثبت شده است
البته در خلال صرف غذا میزبان برای رفع مشکل میهمانان ابزاری نظیر تلنبه، فنر، چنته، پاشنه کش و کپسول اکسیژن آورد که در برخی موارد برای اینکه غذا در مجاری این دوستان گیر نکند به برخی واجدین شرایط وازلین داد! البته برای استفاده در حلق!!
در این مراسم طبق رسم پسرانه در هنگامی که داماد به جمع دوستان پشت کرده بود مورد عنایت واقع شد و با فریادی رسا مهر تاییدی بر بی ادبی دوستان خود کوبید.
در پایان نیز از داماد دعوت به عمل آمد تا به همراه دوستان به سالن بیاید و فوتبال بازی کند. البته او که عجله در چشمانش موج میزد این دعوت را رد نمود. چرا نمیدانم!
جالب اینکه با این شکل و شمایل پروفسوری و کله کچل تنها کسی که ما را در نگاه اول به جا آورد برادر آهنگران بود که البته ابراز تعجب وی تعجب افزا تر از ابراز محبتش بود. دوستان همه از خدمت و اوضاع و احوال سربازی میگفتند، نگو خدمتی در کار نیست!
در پایان نیز به تک تک دوستان توصیه میکنم که حداقل یکبار هم که شده عروسی یک آقازاده را تجربه کنید. اما اکیدا توصیه میشود که این تجربه فقط یکبار دلپذیر است و بس!


